تبلیغات
وبلاگ گروهی دانشجویان شهرستان لامرد - مطالب درس زندگی
 
وبلاگ گروهی دانشجویان شهرستان لامرد
اتاق فکر ِ دانشجویان !
درباره وبلاگ


فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِى فِى قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلًا مَّعْرُوفًا)
«به گونه ای هوس انگیز سخن نگویید تا بیمار دلی در شما طمع نکند، و به گونه ای شایسته و معمولی سخن بگویید.»

آیه قرآن ِ ... خوب ؟ فقط و فقط وفقط از بحث لهو بپرهیزید ... اینجایی ما انعطاف به خرج دادیم و از خواهران و برادران در کنار هم برای نویسندگی استفاده کردیم .

انشالله همه رعایت کنن که اگر احساس شود وبلاگ به سمت ِ لهو و بیهودگی میرود بدون شک وبلاگ تعطیل میشود .... پیشاپیش از اینکه قوانین رو رعایت میکنید ممنونم .

مدیر وبلاگ : ابوالفضل ابراهیمی
نظرسنجی
سلام ! وبلاگ چطور بود ؟





لینک کامل نظرات خارجی ها در مورد عاشورا اینجاس :»کلـــــــــــــــیک کنید ! 


موریس دو کبری 

مورخ اروپایی در مورد کسانی که به عزاداری امام حسین پس از قرن ها خرده می گیرند، می گوید:
«اگر تاریخ نویسان ما حقیقت ِ روزِ عاشورا را درک می کردند، این عزاداری را غیر عادی نمی پنداشتند. پیروان حسین (ع) به واسطه عزاداری به امام می دانند که زبونی و پستی و زیر دستی و استعمار و استثمار را نباید قبول کنند؛ زیرا شعار امام و پیشوای آنان تن ندادن به ظلم و ستم بود. حسین در راه شرف و ناموس و مردم و بزرگی مقام و مرتبه اسلام از جان و مال و فرزند گذشت و زیر بار استعمار و ماجراجویی های یزید نرفت . پس بیایید ما هم شیوه او را سرمشق خود قرار داده و از ظلم یزیدیان ، بیگانگان خلاصی یافته و مرگ با عزت را بر زندگی با ذلت ترجیح دهیم ، و این است خلاصه تعالیم اسلام . ملتی که از گهواره تا گور تعلیماتش چنین است ، پیداست دارای چه مقام و مرتبتی خواهد بود چنین ملتی دارای هر گونه شرف و افتخار هست چون همه سرباز حقیقت و عزت و شرافت اند».

 

 


درس آزادی به دنیا داد رفتار حسین                         بذر همت در جهان افشاند افکار حسین 
حق و باطل را به خون خویش کرد از هم جدا             آری آری تا ابد بر جاست آثار حسین 
گر نداری دین به عالم لااقل آزاده باش                       این کلام نغز می باشد ز گفتار حسین 

«فضل الله صلواتی »

بولس سلامه 
بولس سلامه حقوق دان و نویسنده مسیحی بیروتی می گوید:
«شب هایی که بیدار بودم و با درد و رنج می گذراندم و افکار و تخیلاتم مرا به یاد گذشتگان کشاند و در تاریخ گذشته دو شهید بزرگ امام علی (ع) و سپس امام حسین را به یاد من آورد، یک بار به مدت طولانی در علاقه به آن دو بزرگوار گریستم ، سپس شعر علی و حسین سروده ام ».


باقی نظرات در ادامه مطلب ...



نوع مطلب : درس زندگی، مطالب مذهبی و پند آموز، 
برچسب ها : عاشورا، امام حسین و عاشورا، عاشورا از دیدگاه دانشنمندان غربی، گاندی و عاشورا،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

این فقط یک داستانه

((دوستان این داستان رو تا آخرش بخونین و در قسمت نظرات یک جمله به دلخواه به تمام مادران دنیا تقدیم کنین))

مادرمن فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت .یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره .خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره! فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد .روز بعد به مادرم  گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا از پیش من نمی ری ؟ ولی مادرم  هیچ جوابی نداد.... حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم. احساسات مادرم برای من هیچ اهمیتی نداشت .دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم .سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم .اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی .از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم .تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من ،اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو ،وقتی مادرم  ایستاده بود دم در، بچه های من  به اون خندیدند و من سر مادرم  داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر ؟؟
سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟! گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام. مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد .یک روز، یک دعوت نامه از ایران  اومد در خونه من در سنگاپور .برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه .ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری به ایران  میرم .بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون( یهنی خونمون تو ایران ) البته فقط از روی کنجکاوی .همسایه ها گفتن که مادرم مرده ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم .همسایه ها  یک نامه به من دادند که مادرم  ازشون خواسته بود که به من بدن.

این بود نامه مادرم :
ای عزیزترین پسرمن، من همیشه به فکر تو بوده ام.منو ببخش که به خونت توی سنگاپوراومدم و بچه ها تو ترسوندم .خیلی خوشحال شدم وقتی شنیـــدم داری میای ایران، ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم وقتی.. داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلـی متـاسفم. آخه میدونی  ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رواز دست دادی.به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببـینم که توداری بزرگ میشی با یک چشــم !!!بنابراین چـشم خودم رو دادم به تو . برای من اقتخاربود که پــسرم میتـونست با اون چشم به جــای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه . با همه عشق و علاقه

مادر یک چشم تو




نوع مطلب : درس زندگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی