تبلیغات
وبلاگ گروهی دانشجویان شهرستان لامرد - مطالب خاطرات دانشجویی
 
وبلاگ گروهی دانشجویان شهرستان لامرد
اتاق فکر ِ دانشجویان !
درباره وبلاگ


فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِى فِى قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلًا مَّعْرُوفًا)
«به گونه ای هوس انگیز سخن نگویید تا بیمار دلی در شما طمع نکند، و به گونه ای شایسته و معمولی سخن بگویید.»

آیه قرآن ِ ... خوب ؟ فقط و فقط وفقط از بحث لهو بپرهیزید ... اینجایی ما انعطاف به خرج دادیم و از خواهران و برادران در کنار هم برای نویسندگی استفاده کردیم .

انشالله همه رعایت کنن که اگر احساس شود وبلاگ به سمت ِ لهو و بیهودگی میرود بدون شک وبلاگ تعطیل میشود .... پیشاپیش از اینکه قوانین رو رعایت میکنید ممنونم .

مدیر وبلاگ : ابوالفضل ابراهیمی
نظرسنجی
سلام ! وبلاگ چطور بود ؟





ادامه ی کرسی آزاد اندیشی دانشگاه تابناک ... :»

اول بگم که : گروههای مخالف ِ کرسی میتونن مطالبشون رو ارسال کنن تا در جواب این پست بزارمش ! 


آری چراغی که به خانه رواست به سوریه حرام است ...   این جمله هم در 

شعار زیباست و بدرد ِ همون سوت و کفِ تماشگرانی میخورد که برای دیدن

 فیلم سینمایی زد و خورد آمده اند  ! دلم میخواست این چراغ را در خانه ی

 من و شما روشن کنند تا همه ببینند که عاقبت ِ روشن ماندن این چراغ در

 خانه چه خواهد بود.   نمیدانم چند نفر را میشود با یک ضرب المثلِ دستکاری

 شده احساساتی کرد و گول زد !!! من نیز به استناد از همان

 ضرب المثل ادامه میدهم که : 

باید خانه ای باشد تا چراغی در آن روشن کرد مگر نه ؟؟؟  باید مسجدی

 باشد تا ما بودن چراغ در خانه را به آن ترجیح دهیم مگر نه ؟؟؟ من نیز 

دلم میخواهد چراغهایمان را در خانه روشن کنیم سپس اگر زیاد آمد

 زیادی اش را نذرِ حسینه کنیم !!!  اما فعلا مقدور

 نیست ... مقــــــــــــدور نیست !!!

زیرا بهایِ این چراغ خیلی سنگین است !! به سنگینی حمله 

مستقیم به ایران ، شاید !!! 

چرا فکر میکنید اگر سوریه را از دست بدهیم همه چیز خوب 

میشه و اقتصاد مملکت گل و بلبل میشه ؟؟؟

نـــــــــــه !! این سوریه خاکریز ِ جنگ ماست...  باز هم باید بگوییم که 

سوریه تنها دوست واقعی ما در این جهان است ؟ حال چه بشار باشد

 چه نباشد !!  سوریه را از دست نمیدهیم .سوریه را وزنه ی تعادل خود

 در منطقه نگه میداریم ... شد با دموکراسی، نشد با رایزنی ،

 نشد با جنگ، نشد با چنگ ، نشد با دندان،نشد با خون ، نشد با جون ....

  دارم با خودم فکر میکنم سوریه را باید یکی از استانهای ایران حساب کرد !! 

 آخه مردمش برای آرمانهای ما خون میدهند ... 

من از آن دوستانی که حکم مجلس گرم کن را داشتند تا منتقد تشکر

 میکنم، مجلس را گرم کردید !!! ملت را به سوت و کف واداشتید و

 به موضوع علاقه مند کردید !!! 

امام خمینی (ره ) فرمود :

اگر در داخل ممالك اسلامى نقشه‏هایى از طرف اجانب كشیده شده

 باشد كه خوف آن باشد كه تسلط بر ممالك اسلامى پیدا كنند، واجب

 است بر مسلمانان كه با هر وسیله‏اى كه ممكن است، نقشه آنها 

را به هم بزنند، و جلوگیرى از توسعه نفوذ آنها كنند


التماستان میکنم ببینید که 33 سال است دارند مارا به حمله تهدید

 می کنند و دنبال موقعیت مناسب میگردند ، البته وجودش رو ندارند

 ! امروز اگر نیروهای ِ ناتو وارد خاک سوریه شوندبه هر بهانه ای یعنی

 با ما وارد جنگ مستقیم شده اند ، شما این را میخواهید ؟؟ 

التماستان میکنم بروید ببینید ائمه ما چند صد سال پیش

 چطوری مسائل امروز شام (سوریه ) و اتحادش با ایران رو پیشبینی

 کرده بودند و خبر از ورود نیروهایِ روم ( اروپایی ها که امروز همان ناتو

 میباشد ) به سوریه را داده بودند و ایرانیان را از جنگ با

 رومیان با خبر کرده بودند و...و...و...و.... از گوگل استفاده

 کنین و مسائل آخرالزمان و سوریه رو ببینید)

یه روز امام (ره ) از منبر که اومد پایین بهش گفتن دیدین چطوری

 مردم شعار میدادن و حمایت میکردن؟؟ امام(ره) فرموندن : اگه همه ی

 این افراد میگفتند مرگ بر خمینی ، من حرفم رو میزدم !!

آری... مساله شخصیت فرد نیست ، مساله حقیست که فدایِ 

شخصیت ها می شود !

امیرالمومنین در خطبه ۲۷ نهج البلاغه می فرمایند: آگاه باشید من 

شب و روز،پنهان و آشكارا شما را به مبارزه این جمعیت

 (معاویه‏و پیروانش)دعوت كردم و گفتم پیش از آنكه با شما بجنگند

 با آنان نبرد كنید. به خدا قسم هیچ ملّتى در خانه اش مورد حمله

 قرار نگرفت مگر اینكه ذلیل شد

حال که از شعار دادن خوشتون میاد منم با شعار تمومش کنم :

سوریه پاره ی تن من است، اصلا به قول حسین قدیانی ما از بشار

 حمایت میکنیم ، حرفی هست؟

هی نظام سلطه! مگر قبلا نگفته بودم حق وتو چیز خوبی نیست؟ 

تو باید فکر اینجایش را هم می کردی که روسیه بر وزن سوریه

 است! از هر ۴ نفر که در جهان به دنیا می آیند، یک نفر چینی است!

 آری! اسد به اصلاحات نیاز دارد. چفیه از کراوات بهتر است! پوتین

 از کفش نوک تیز! غاصبین قدس بدانند؛ هزینه مرحله انتقالی در

 سوریه، مرحله انتقالی در تل آویو است. من چه بدانم؟! شاید حاج

 قاسم هوس کرده باشد در اورشلیم نماز بخواند. کعبه عطر گلاب

 ما را می دهد؛ به زودی بیشتر! هی پترائوس! اینجا مردی هست

 که نامش «مهدی» است. موسای ما به نیل افتاده. بچرخ تا بچرخیم!

 مچ تو را می خوابانیم، و نسل نظام سلطه را به گور می بریم و روی

 سنگ قبرت می نویسیم: سیاه ترین شوالیه سیا! آن روز اسد 

اصلاحاتش را کرده است...

من سوت و کف نمیخواهم، مرا به خاطر تکه ای نان به فحش ببندید !!!!



نوع مطلب : خاطرات دانشجویی، تحلیل سیاسی و اخبار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

بقول بعضیا سریال 1

کتاب پنجم دبستان 87


بـــــقــــیه  عـــــکـــــس در ادامــــــه  مــــــطلب



نوع مطلب : خاطرات دانشجویی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

به نام الله

این خاطره رو تا آخر بخونید خیلی باحاله

خسته نمیشید  

خاطره دانشجویی

کلاسم عصر تموم شد یه چرخی توی شهر زدم تااینکه نزدیکای غروب رسیدم خوابگاه . به خوابگاه که رسیدم دیدم ابراهیم (یکی از هم اتاقی ها) مثل اینکه کشتیاش غرق شده تکیه زده به دیوار، نشسته، اشتباه نکنید تو حسرت عشق و عاشقی نبودیما،حسرت چندتا دونه میوه بودیم که بخوریم(آخه یه 2-3ساعتی بود میوه نخورده بودیم، ساعت های لامرد هم که واسه دانشجو جماعت مثل بووووق میگذره..!).خلاصه...!

بعداز صحبت کردن با هم تصمیم گرفتیم بریم میوه بخریم.خواستیم با موتور بریم یکی بیشتر نبود که اونم مال حاجی بود، اگه خاموش میشد دیگه روشن نمیشد..! پیاده رفتیم وماجرا از اینجا شروع شد:

به ابی(ابراهیم)گفتم اونجایی که میخواییم بریم نزدیکه ؟ گفت اره همینجاست نزدیکه من رفتم دیدم میدونم.اونجایی که که میخواستیم میوه بخریم ارزون بود نسبت به جاهای دیگه لامرد.من(حسین)به ابی گفتم بیا اول یه سر بریم سه راه بعد از اون طرف میریم اونجایی که تو میگی.(اکبرآباد). چشمتون روز بد نبینه، اینکه ماه رفت توی اسمون وبهمون سلام داد وشب شد.سه راه که رسیدیم فقط هندونه و خیار داشت زیاد هم مناسب نبود. رفتیم جلوتر، حالا آقا ابی هم راه رو گم کرد.

منم که بلد نبودم اصلا کجا میخواییم بریم. از یکی پرسیدیم اون پسره هم یه چیزایی گفت ، گفتیم دستت درد نکنه. ابی میگه از این طرف منم میگم از اون طرف.حرف ابی گوش دادیم.رفتیم توی یه کوچه ،شب ، تاریک ،سکوت،همه چیز برای وحشت محیا بود.تنها یه چیز میتونه کامل کنه این وحشت و اونم وجود یه قبرستونی بود.اره ته کوچه یه قبرستونی بوددیگه همه چیز کامل کامل شده بود. نه راه پس داشتیم نه راه پیش بالاخره باید به میوه میرسیدیم.دل زدیم به تاریکی(دریا)رفتیم جلو خدا خواست حداقل بن بست نبود، کنارش یه زمین خشک و بی اب و علف بود(بیابان)امــا تاریک. وحشت در لامرد به اوج خود رسید.حالاباید از مانع خاکی و تاریک هم عبور میکردیم.ابی با گوشیش منم با گوشیم چراغ قوه گوشیامونو روشن کردیم تا توی چاه نیوفتیم بمیریم واسه میوه مقدس (شوخی)شهید بشیم ناقص بریم خونه، همین کم داشتیم.به هر درد سری بوداز عقرب و خار وخاک عبور کردیم تا به یک جاده رسیدیم .توی یه شهرک بودیم دقیقا نمیدونشتیم در کدوم مختصات جغرافیایی هستیم.چشممون به چندتا آدم که خورد(توی اون تاریکی) خدارو شکر کردیم از بی کسی نمیمیریم.

سرتون درد نیارم رسیدیم به جایی که میخواستیم بریم(اکبر اباد)چندتا دونه ماشین بودن خیلیاشون رفته بودن چندتایی هم که بودن ته موندهاش بود ، اخه دیر رسیده بودیم.

باورمون نمیشد به ابی گفتم بیا برگردیم اشتباه اومدیم ، دستمو کشید گفت بیا همین سراب هم خوبه دیونه..! بالاخره خرید کردیم:شمام(گرمک)،پرتقال،سیب،خیار،پیازو سیب زمینی  ؛قیمت ها انصافا خوب بود. اومدیم تاکسی بگیریم، دیگه پول نداشتیم تمامش رو خرج کرده بودیم واسه میوه ...

زنگزدیم واسه حاجی، حاجی که نمیدونست فوتبال چیه همون شب میخواست بره دیدن فوتبال. ابوالفضل هم که گفت بابا خودتون بیاین دیگه داریم میریم فوتبال ببینیم.خلاصه پیاده اومدیم  اما اینبار از خیابون اومدیم. توی راه کلی از کار خودمون خندیدیم و حرف زدیم تارسیدیم. من خودم این سختی رو کشیدم فردای اون روز رفتم جهرم  رنگ میوه هم ندیدم(اخه خوردن داشت این میوه حیف...)

نوش جون هم اتاقی ها...!

نتیجه اخلاقی :

اگر دانشگاه هفته ای نصف میوه هم میداد دیگه نیازی به کوچه وحشت و این دردسرا نبود.

دستشون درد نکنه غذا بهمون میدن یه دنیا متشکریم

این کلیپ هم ببینید هدیه من به شما خودم درستش کردم...!

اینـــــــــجـــا

 انصافااگه دیدید نظرتون رو بگید...!



نوع مطلب : خاطرات دانشجویی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

چند هفته پیش ما (دانشگاه پیام نور) توی گلزار شهدای گمنام مراسم دعای کمیل داشتیم و قرار بود واسه پذیرایی شربت درست کنیم.خلاصه من و خانم عطایی از آشپزخونه اونجا دو تا ظرف پیدا کردیم تا توش شربت درست کنیم با منبع آبی که دم در بود ظرفا رو شستیم بعد من یکم از آبشو چشیدم که ببینم شیرینه یا نه، چشیدم گفتم:حله،آب هم شیرینه!!!

ما هم سریع با یک حرکت انتحاری ظرف کوچیکه رو پر آب و شربت کردیم و ظرف بزرگه رو هم شربت ریخته بودیم،یه عالمه، تا شربتش حسابی خوشمزه بشه. ظرفو گرفته بودیم زیر شیر آب تا پر شه که یهو دیدیم از اون ور گلزار حاج آقا مهرآوران داد میزنه:نکن، نریز، اون آب سوره(شوره)

همه مردم برگشتن که ببینن چه خبره؟!! من و زهرا رو بگو می داشتیم می مردیم از خجالت!!

خلاصه حاج آقا اومدو حسابی غرولند می کرد واسه چی نپرسیدین یا نچشیدین که آبه شوره یا شیرین؟!!! ما هم در کمال...می گفتیم چرا شما به ما نگفتین آبه شوره شما که می دونستید ما می خوایم شربت درست کنیم! (البته اونوقت بود که من پی بردم زبونم خرابه)

دیگه مونده بودیم چیکار کنیم چیکار نکنیم،آبرومون هم رفته بود جلو ملت و هیچ کس جرات نمیکرد از شربتا بخوره.دیگه مجبور شدیم ظرف کوچیکه رو که خیلی هم توش شربت نبود (جلو همه) بیرون بریزیم، تا خیال ملت راحت بشه! ولی ظرف بزرگه رو بگو تا نصفه آب شور بود و پر از شربت ،دلمون هم نمیومد بریزیمش، دیگه یه خانمی دلش واسمون سوخت و رای قوت قلب دادن به ما تعریف می کردن که برای حسینیه محلشون هفت تا شیشه شربت ویمتو رو با نمک درست کرده بودن! بعد گفتن بیاین باقی ظرفو آب شیرین بریزینو شکرشو بیشتر کنید،عمراٌ که کسی بفهمه!

ما هم دلو زدیم به دریا همون کارو کردیم، تا میشد شربت و شکر ریختیم. ولی جای شما خالی عجب چیزی ازش دراومد خیلی خوشمزه شد!

بعد از مراسم بچه های دانشگاه جمع شدن تا وسایلو جمع جور کنیم، ازشون پرسیدیم که شربتا چطور بود خوب بود؟ همه گفتن بله دستتون درد نکنه عالی بود! ما هم که نخود تو دهنمون خیس نمی خوره،گفتیم:پس از این به بعد هر وقت خواستین شربت درست کنین نصفشو آب شور بریزین تا خوشمزه تر شه!حالا اگه آب شور در دسترس نبود دو قاشق نمک هم بریزید کفایت می کنه!

وقتی ماجرا رو تعریف کردیم همه پوکیدن از خنده،بعضیا هم گفتن اگه تا فردا مردن بدونید قضیه چیه!

خدارو شکر عمر همه به دنیا باقی بود و خون کسی نیفتاد گردنمون.



نوع مطلب : خاطرات دانشجویی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سلام دوستای خوبم.امیدوارم که زیاد سراغ سرگرمی های کاذب نرید و یه کم هم درس بخونید.
خدا رو خوش نمیاد این همه راه اومدید تو لامرد خشــــــــــــــک بـــــــــــی آــــــــــــــــبو علفــــــــــــــــــــــــــــــ ،این همه سختی بکشید و وقتتون رو هدر بدید.
البته همه شماها یه پا واسه خودتون تو کارای مختلف استادید.اما هدف اصلی تون رو از اومدن به لامرد فراموش نکنید. که خدای نکرده لیسانستون که گرفتید بعد بری دنبال کار و هیچی بلد نباشی و انوقت شرمنده خودت بشی.(همین بلا بعد ار کاردانی نسیب خودمم شد اما خیلی زود مث یه مرد خودمو کشیدم بالا)
اکه میبینید من زیاد میام اینجا پرسه میزنم واسه اینه که من کلاً رفیق بازی رو واسه همیشه کنار گذاشتم و یه خورده بگی نگی عاقل شدم.(وقت آزادم خوبه)ضربه های زیادی از رفیق بازی خوردم.البته یه دوست فابریک بلداجی دارم(شهرکرد)،یه دونه یاسوجی ودوتاهم لامردی این کل رفیق های من هستند.ما بقی همه در حد سلام علیک و خوشو بش کردن های همکلاسییییییییییییییییی در عین حال با همه هم میپرم..همش تنها تو خونه یا کتابخونه هستم،که از این به بعد هم دوباره باید برم سر کار(کارخونه الیاف)آخه چند مدت بیکار بودم.
خلاصه مطلب سرتون رو درد نیارم این عنوانی که نوشتم یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به مردم یه ضرب المثل هست که تو لامرد رایجه
(جوالدوز=جل دوز=سوزن خیلی بزرگ)
یادش بخیر کاردانی یاسوج بودم.خیلی شهر خوش آبو هوایی بود. خیلیییییییییییی جاتون سبز با اجازتون هر بعداز ظهر 5شنبه ها با دوستان پارک ساحلی با ویولن و سنتور(واقعا جاتون خالی)والیبال بازی(خیلی طرفدار داشت) میون جمعیت شلوغ.
هر جمعه کباب زدن تو آبشار،یا تنگ مهریون.خیابون گردی های شبونه،ول گردی ماشین سواری،پل هواییییییییییییییی(خیلی باحال بود)آخه یاسوج یه دونه پل هوایی داشت تو مرکز شهر مسلط به زمین چمن تیم شهرداری یاسوج با اجازتون هر موقع شهرداری بازی داشت عبور از پل هوایی معنی نداشت یا وقتی که خلوت بود منو دوستام میرفتیم اون بالا و مسخره کردن  و خندیدن.یه ماشین جلوی ماشینای دیگه میپیچید  ماشینای دیگه وایمیسادن دعوا کردن تو خیابون یا سر تقاطع ماشین میومد جلوی اتوبوس خط واحد دور میزد،خط واحد هم دوپا میرفت رو ترمزززززززززززززززز طفلک مسافرا همشون با سر میرفتند تو صندلی های ردیف جلوییی.بعد هم اومدند پله ها رو برداشتند که پله برقی بزارن خودشون پشیمون شدن گفتند مردم وایمیسن دعوا کردن سر کی زودتر بره بالا خون و خون ریزی راه میفته.دوباره همون پله ها رو از نو جوش دادند.
یادش بخیر خوش گذشت اما هر موقع این دوست یاسوجیمون میومد از شهرشون تعریف کنه ما این چیزا+استادای عقده ای دانشگاه+مسئولای عقده ای دانشگاه+کمبودای دانشگاه=بی فرهنگی عده ای   رو چماق میکردیم تو سرش که دیگه به سرش نزه از شهرش تعریف کنه.یه دوست لامردی دیگه هم اونجا داشتیم با اجازتون از لهجه هیچ شهری استفاده که نکرد هیچ گفت هرطور شده لهجه لامردی رو به همشون یاد میدم همین کارم کرد.حتی بچه های تهرانی هم لهجه لامردی رو  دیگه داشتن ازمون میدزدیدند.
اما این قسمت ماجرا
امروز کتابخونه فنی2 بودم داشتم معادلات دیفرانسیل،مشتق،انتگرال رو درو میکردم که دیدم باید یه سری برم restroom.رفتم ،اما وقتی خواستم دستمو بشورم دیدم گلبول های توی خونم دارن بندری میرقصن.این آب این قدر جوش بود که اصلا نمیشد دستت رو ببری زیرش به هزار زحمت دستمو شستم.حالا از مابقی کمبودات و مشکلات شهر و دانشگاه هم بگذریم
همینجا بود که یاد رفیقم افتادم که چقدر اذیتش کردم،و این ضرب المثل یادم اومد که یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به مردم.
من واقعا نمیدونم بچه ها چطور تو لامرد طاقت آوردند.البته امسال خدا رو شکر گرما خیلی دیر شروع شد و هنوز هم به نصف خودش هم نرسیده که این همه صدای بچه ها در اومده.
خداییش ما تابستونایی رو با دمای 58 یا 60 رو گذروندیم اما اخبار هواشناسی هیچ وقت بالاتر از 49 رو اعلام نکرد.دما سنج همه اتوبوس ها تولامرد از 56 رد شده بود و با اجازتون نیروگاه سیکل ترکیبی هم خراب شده بود و میگفتند برق قسمتی از استان باید تو طول روز قطع بشه تا بتونیم به کازرون برق برسونیم.و لامرد تو این دما بی برق میشد.
جاتون خالیییی.
ما که اهل خود لامردیم دیگه عادت داریم،بعضی شبا میریم لب ساحل شنا کردن و ماهی زدن یا صله ی رحم به جا آوردن و...
و از این کارا.امیدوارم خداوند صبری بهتون عنایت بفرماید.
البته بعضی وقتا یه خورده که قاط میزنم از گرما یه خورده....نثار اجداد خدابیامرز میشه
آخه ما اصالتاً کرمانشاهی بودیم این جدمون خریتش گرفت به جنوب مهاجرت کرد.(زنگنه کرمانشاه،خیلی معروفه)
بچه ها ببخشید داره دیرم میشه باید برم یه لباس کار نو بگیرم آخه تو شرکت گیر بازاره
شرمنده سرتون هم درد آوردم راستی اگه تونستم یه عکس از طبیعت بکر لامرد،تو فصل بهر رو واستون میزارم که یکم امیدوار بشید.


نوع مطلب : خاطرات دانشجویی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

شیر یا خط دانشجویی :

اگه شیر اومد میخوابم !

اگر خط اومد فیلم میبینم !

اگه راست ایستاد درس میخونم !!


اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده

بدان امتحان دارد و هیچ کاری نکرده !


حالا  وقت برای درس خوندن داریم، کووو. . .تا فردا

زمزمه های  شیطانی شب امتحان !

mehr 791



نوع مطلب : خاطرات دانشجویی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391
سلام به تمام برو بچ دانشجو.
انشاالله که دسته جمعی حالتون خوب باشه و میانترمها خوشحالتون کرده باشه.
میخواستم یه حکایتی رو یادآور بشم
:(رفتیم ثواب کنیم کباب شدیم)
ماجرا بر میگرده به چند شب پیش.با اجازتون اون شب حس و حال همکاری با بچه های بسیجو داشتیم(بچه ها در تدارک مراسمی بودند)،یکی از دوستان بسیجیمون بنده خدا دستش رگ به رگ شده بود و درک میکشید،گفتم دور از مردیه بچه اینجا باشیم و به داد بچه های دانشجو نرسیم.
خلاصه رگ غیرت داشت خودشو میترکوند،دستشو گرفتم گفتم بیا بریم پیش یه دکتر محلی که خونش همین نزدیکی هاست تا روبراهت کنه.رفتیم یه چسپ طبی گرفتیم که بریم هنوز نرفته یه ماشین از راه رسید و جلوی ما پیچید و ماهم که بهش خیلی نزدیک شده بودیم راهی نداشتیم و یه تصادف ناقابل کردیم اونم از نوع شاخ به شاخ.این دوستمون بنده خدا دستش که از قبل درد میکرد بد تر شد و پای خودمون هم صدمه دید وچند روز درد کشیدیم و خونه نشین شدیم.
درس این حکایت
این بود که آخه ادم عاقل،چرا از قبل خوب فکر نمیکنی و به عاقبت کار نمی اندیشی؟اگه خدای نکرده تصادف شدیدی میکردی چه میخواستی جواب دوست عزیز و خونواده اش رو بدی؟
پس حتما قبل از اینکه کاری انجام بدید،همه جوانب رو در نظر بگیرید.



نوع مطلب : خاطرات دانشجویی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391

خاطرات دانشجویی

مقدمه:

سلام" اول ازهمه من اهل جهرم هستم.الان یه 20روزی هست نرفتم خونه راستش بگم دلم برای جهرم تنگ نشده اما دلم برای خانواده ام تگ شده که میدونم همه تون اینوتجربه کردین خونه ماخیلی هم دور نیست ولی خدا صبر اونایی بده که ازاون بالای کشور اومدن واقعا اینجا جاشه که بگیم... خدا صبرتون بده.

من تو یه خوابگاه 6نفره که 5نفرمون بچه جهرم هستیم البته ما دلمون خوشه که لااقل هم محلی هستیم وخیلی احساس غربت نمیکنیم.

ناگفته نمونه که تواین خوابگاه به غیراز ما 5 نفرجهرمی بازم طبقه بالاداره"

به قول جهرمیها که میگن : جهرمی انگار ریشه ی کهوره که هرجا دیده در اومده.هرجا که چشم وا میکنی یه ردپایی ازجهرمی پیدا میکنی" سرتون درد نیارم از بس گفتم جهرم جهرم...

می خوام این چند روزی که اتفاقهای جالبی برام افتاد براتون بگم:

...داستان...

از اون روزی شروع میشه که من داخل سایت فنی2 بودم که دیگه شب شده بود با دوستم رضا داشتیم پیاده میامدیم خوابگاه که به رضا گفتم بقول بچه ها یه پارک هم بزنیم  منظورم پارک نفته  برس نرس پارک بودیم که ده قدمه دیگه میرسیدیم تو پارک که دیدم دفترچه خاطرات که صفحه اخرش رمز اینترنتی نوشته بودم رفته بودم فنی2 گم کردم (اخه یکی نیست به تو بگه ادم عاقل تو دفترچه خاطرات هم شد جای رمز اینترنتی) ماجرا ازاین قرار بود که از خود پارک ساعت 9شب با نور فلش گوشی رضا روی زمین وجب به وجب تافنی2 گشتیم اما انگار آب شده رفته تو زمین"

اطلاعیه: از دانشجویان  محترم تقاضا داریم اگر کسی این دفترچه را پیدا کرده به این ادرس

 پیغام بده                                                  www.hamkelas791.blogfa.com  البته 4 تا رمز اینترنتی داخلش بود نوش جونش اما دفترچمو بهم پس بده با اینکه تمام مطالبش خوندی" ای خداااااااا....

ادامه: اثری از دفترچه نشد همین طور که داشتیم برمیگشتیم یک کارت عابر بانک ملت پیدا کردیم گفتم عجب شانسی عابر بانک پر از پول که میشه بگی پر از خالی خلاصه شیطون بیکار نشد چند بار قلقلکم داد ولی به یاد یه چیزی افتادم اون چی بود...

اون دفترچه خاطراتم بود که گم کرده بودم به خودم گفتم اخه ببین یه چیزی که گم میکنی چقدر ناراحت میشی خلاص از اون روز به بعد تصمیم گرفتم تصمیم کبری: هر چیزی که پیدامی کنی اون بالا خداست داره می بینتد (خره) داره امتحانت میکنه ببخشید که رک میگم.

در ضمن بگم که بچه های جهرم داخل دانشگاه تابناک همجا  فعالیت دارن ازجمله (بسیج، انتشارات، حلقه صالحین، هیأت،کتابخانه وحتی تدریس هم میکنند که میشه یه نفر را نام برد البته بقول بچه ها ربا میشه واقعا سنگ تموم گذاشته درس وبلاگ نویسی را عهده دار شده کار خیلی سختیه مخصوصا که الان تعداد دانشجوهاش به 20 نفر هم رسیده از دانشگاههای دیگه هم سر کلاسش میان جای یه (خدا قوت) می مونه که بهش بگیم فردی نیست جز مهندس بزرگوار ابوالفضل ابراهیمی ....

شعری که برگرفته از داستانه  سروده خودم هست

چو گشتم همچو مجنون دراین راه      بیافتم کارت عابر بانک همراه

بیامد شیطان ابله بدادم، فریب        که گویی قارون شدی بزن بجیب

کمکَمَک وجدان از راه رسید            کارت عابر بانک را به دستم بدید

گفتا چه میکنی ای بنده فقیر          خود را گم کرده ای برو بمیر

توکه همچو گرگ بیافتادی توی گله  فکر فردای قیامت کرده ای،ای بی کله

من هم سخن را باز کردم                 سر وجدان را گرفتم ناز کردم

بگفتم من چشمم به مال این دنیا نبود      هرچه دیدی از این پس قصه بود

شاعر: مهرداد شفیعی

....ادامه دارد.... 

11/2/91

 



نوع مطلب : خاطرات دانشجویی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی