تبلیغات
وبلاگ گروهی دانشجویان شهرستان لامرد - مطالب بنیامین فرجمندی
 
وبلاگ گروهی دانشجویان شهرستان لامرد
اتاق فکر ِ دانشجویان !
درباره وبلاگ


فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِى فِى قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلًا مَّعْرُوفًا)
«به گونه ای هوس انگیز سخن نگویید تا بیمار دلی در شما طمع نکند، و به گونه ای شایسته و معمولی سخن بگویید.»

آیه قرآن ِ ... خوب ؟ فقط و فقط وفقط از بحث لهو بپرهیزید ... اینجایی ما انعطاف به خرج دادیم و از خواهران و برادران در کنار هم برای نویسندگی استفاده کردیم .

انشالله همه رعایت کنن که اگر احساس شود وبلاگ به سمت ِ لهو و بیهودگی میرود بدون شک وبلاگ تعطیل میشود .... پیشاپیش از اینکه قوانین رو رعایت میکنید ممنونم .

مدیر وبلاگ : ابوالفضل ابراهیمی
نظرسنجی
سلام ! وبلاگ چطور بود ؟





«ماه پر فضیلت بخشش و احسان «رمضان» بر همگان مبارکباد »

یک سال دیگه هم گذشت...با همه خوب و بدش...

خدا که خوبه همیشه پس چرا ما یک روز بدیم و یک روز خوب؟...

خدا روشکر ماه رمضانی هست...

حداقل یک ماه رو تو سال یادمون هست به یاد خدا باشیم...

نه اینکه به یادش نباشیم...نه! ممکن نیست...

اما خیلی کارهامون شده از روی عادت و شاید اجبار...

ولی رمضان که میاد دیگه حرف عادت و این چیزها نیست...

اره راست میگن عشق جیگر میخواد...

تشنگی داره گرسنگی داره کسالت داره...

جیگرش رو داشته باشی لذت بخش تر از خودش کاری نیست...

یادت بیاد مهمون کی هستی...روزه زمستون و تابستون فرقی نمیکنه...

ماه رمضون که ظاهر میشه درهای جهنم بسته میشه...

شیطون در بنده...آزاد و رهاییم...

عجب ماهی که نفس هامون سبحان الله و خوابهامون عبادته...

ای کاش خدا توان درک لحظه های این ماه رو بده...

من میگم رمضان ماه بشکن و بالا انداختن بنده هاست...

چی از این بهتر...

بخوابی عبادت برات بنویسند...والا که کیف دارهقابل توجه تنبلها...

روزه های امسال و سالهای اخیر یه کم سنگینه...

یادتون باشه قرار نیست تشنه و گرسنه نشیم...

لذتش به همینه بخدا...

پس یا علی...همه با هم بریم مهمونی...

تو این ساعتها و لحظه ها مریض ها یادتون نره.اونهایی که آرزو دارن سالم باشن

و روزه بگیرن...

خیلی ها محتاج دعا هستند...دعاتون رو از محتاج ها دریغ نکنید...

به امید ماهی سرشار از خدا...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

این فقط یک داستانه

((دوستان این داستان رو تا آخرش بخونین و در قسمت نظرات یک جمله به دلخواه به تمام مادران دنیا تقدیم کنین))

مادرمن فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت .یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره .خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره! فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد .روز بعد به مادرم  گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا از پیش من نمی ری ؟ ولی مادرم  هیچ جوابی نداد.... حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم. احساسات مادرم برای من هیچ اهمیتی نداشت .دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم .سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم .اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی .از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم .تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من ،اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو ،وقتی مادرم  ایستاده بود دم در، بچه های من  به اون خندیدند و من سر مادرم  داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر ؟؟
سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟! گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام. مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد .یک روز، یک دعوت نامه از ایران  اومد در خونه من در سنگاپور .برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه .ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری به ایران  میرم .بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون( یهنی خونمون تو ایران ) البته فقط از روی کنجکاوی .همسایه ها گفتن که مادرم مرده ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم .همسایه ها  یک نامه به من دادند که مادرم  ازشون خواسته بود که به من بدن.

این بود نامه مادرم :
ای عزیزترین پسرمن، من همیشه به فکر تو بوده ام.منو ببخش که به خونت توی سنگاپوراومدم و بچه ها تو ترسوندم .خیلی خوشحال شدم وقتی شنیـــدم داری میای ایران، ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم وقتی.. داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلـی متـاسفم. آخه میدونی  ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رواز دست دادی.به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببـینم که توداری بزرگ میشی با یک چشــم !!!بنابراین چـشم خودم رو دادم به تو . برای من اقتخاربود که پــسرم میتـونست با اون چشم به جــای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه . با همه عشق و علاقه

مادر یک چشم تو




نوع مطلب : درس زندگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 4 شهریور 1391

 نامه های خط خطی

نویسنده : عرفان نظر آهاری

نامه های خط خطی

"همه راحت حرف می زنیم ولی نوشتن برای ما سخت است . آیا دوس دارید با خدای خود درد دل كنین ؟

کتاب نامه های خط خطی برگزیده جوایز : جشنواره کتاب های برتر – برگزیده کتاب سال سلام بچه ها و جشنواره کتاب های آموزشی رشد می باشد.

به نظر من كه خیلی جالبه. خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم . طرز بیانش ساده هست .به صورت سریالی هست .میتونین هر شب یه سریال بخونین . اولی رو خوندین مثل یه فیلم سریالی دوس دارین تا آخرش ببینین.اگه نتونستین كتابه رو گیر بیارین .میتونین كتابه روبه صورت فایل word از اینجا دانلود كنین. 

  دانلود كتاب



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

میخواد ماه دیده بشه ، میخواد دیده نشه !

خودتون ماهید !

پیشاپیش عیدتون مبارک

             طاعات و عبادات همه قبول درگاه حق تعالی

چه زود ماه رمضون تموم شد .خوش به حال اون كسایی كه تونستن از این ماه به خوبی استفاده كنن.

چه زود میگزره ...

یادش به خیر دوران كودكی و روزه های كله گنچشكی .روزایی كه از تشنگی و گشنگی داتشتم از حال می رفتم ولی از شوق روزه گرفتن به رو خودم نمی آووردم .یادش به خیر. روزای آخرماه رمضون منتظر عید و عیدی گرفتن . یادش بخیر نماز عید اون زمان .یادمه كوچیك بودم می گفتم ،قبل از نماز عید باید حسابی گرم كرد (برا اینكه وسط نماز كم نیاری با اون همه قنوت های طولانیش)  یادش به خیر... 

         یا مهدی

عید است و دلم خانه ویرانه، بیا                                                                     این خانه تكاندیم ز بیگانه، بیا

                                                                                                                یک ماه تمام مهیمانت بودیم                                                                    یک روز به مهمانی این خانه بیا

                 الهم عجل لولیك الفرج



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

دختر و استخدام

نمیدونم تا حالا به اماکن خصوصی که نیاز به همکار خانم دارن دقت کردین؟فکر کنم دیده باشین.چون الان این کارا جدیدا مد شده!!

آره خیلی جالبه!! روی ۹۰ درصد اماکن نوشته: به یک همکار خانم جهت همکاری نیازمندیم

شرایط:

۱- مجرد باشد

2- نامزد نداشته باشد

3- حداقل مدرک فوق لیسانس

4- حداکثر سن 24

۵- دیگر موارد که چون بسیار زیاد بودند در این لیست نام برده نشد برای اطلاع با شماره زیر تماس برقرار کنید.....۰۹۱۷

ادامه شو نمی خونی؟



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط : وبلاگ دانشجویان اشکنان،
نظرات ()

سلام و خدا قوت

تا به حال برای شما پیش اومده كه پاچه خواری استاد كنین؟؟؟ . صد درصد اره !!!

حالا بگین پاچه خواری تا چه حد رو دیدین؟

این عكس رو ببینین . ببینین دانشجو روی برگه امتحان چی  برا  استاد نوشته !

استاد سلام . استاد ما مامانم میره كلفتی . استاد من شمارو خیلی دوست دارم  . استاد خیلی خوشتیپی . استاد یه 10 بده . استاد ما خونمون شمیران . بیا تهران در خدمتیم . اینم شماره......... 091223 . بـــوس  بـــوس

نوبره !!!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

مرحوم حاج اسماعیل دولابی از علمای برجسته و از بزرگان اهل معرفت درخصوص انتظار فرج تمثیل زیبائی دارند که نقل آن آموزنده است.  نظر یادتون نره  !!!

آن مرحوم می‌فرمایند:

پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا را مرتب کنید تا من برگردم، خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند.

یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید.

یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند.

یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم.

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را

می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد.

هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که آقاش همین جاست.توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیرتر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم.

آن بچه شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت نمی‌شود.

وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد.

ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد.

زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش.

شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش.

نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب کن

خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید

اللهم عجل لولیک الفرج



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

1- کدام دانش آموز خسته و خواب آلود به نظر میرسد؟

2- کدامشان دوقلو می باشند؟

3- چند تا زن در عکس دیده میشود ؟

4- چند نفرشان خوشحال هستند؟

5- چند نفرشان ناراحت می باشند؟

اگه تونستین بگین !!!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 3 خرداد 1391

ای دانشجو!!
به گوش باش كه چونان كه هنگامه امتحانات پایان ترم فرا همی رسد نكات زیر به خاطر بسپار كه به پاس همه درس ها نائل شوی.


1- زین پس تا آخرین روز امتحانات خواب بر تو حرام باد.


2- تلویزیون را بیخیال همی شو كه وقت بس ناجوان مردانه تنگ است.


3- دیر خواب و زود بیدارخوابزودباش

4- شبكه گسترده جهانی را تعطیل كن ولو به سبب 360 آپ همی كردن

5- پارك و سینما و كافی شاپ تا آخرین روز امتحانات مكروه گردد


6- كتاب فقط كتاب درسی و فیلم تنها فیلم درسی


7- موبایل بازی اعم از اس ام اس و بلو توث و ارسال صور قبیحه و نوای قبیحه همگی موجب ابطال وقت است

8- حمام كردن بیش از نیم ساعت و یك بار در هفته شرعا حرام است


9- صله ارحام ولو تولد پسر دایی باشد یا عروسی شوهر دختر عمه ی همسایه ناتنی بر تو واجب نمی باشد.نرو...
Emoticon

10-حل نمونه سوالات  گذشته  مستحب می باشد .



11- پاچه خواری استاد را از خاطر مبر كه واجب واجبات است و بسی تو را در پاسیدن درس همی یاری كناد



موفق و پیروز باشید



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 1 خرداد 1391

سلام به همگی . امیدوارم همه خوب و خوش و خورم باشن .

 من امروز به سه دلیل خوشحالم .

اول اینكه خوشحالم به خاطر عضویتم .

دوم اینكه خوشحالم چون هفته دیگه هشتم خرداد تــــــــولدمه .

 سوم هم بیشترش به خاطر این خوشحالم كه قراره برای اولین بار دایـــی جـــون  بشم اونم یه روز بعد از تولد خودم یعنی نهم خرداد .تولد خواهرزادم 

خلاصه پیشاپیش تولدمون مبارك .

 راستی داشت یادم می رفت یه چیز جالب . داشتم این مطلبو مینوشتم یهو خونمون لرزید . همه فرار . همه گفتن زلزله اومده . باز برگشتیم دوباره لرزید .باز فرار .چند بار اینكارو كردیم كه پسر همسایه اومد گفت زلزله نیست . غلطك داره كار میكنه . خلاصه با هم نشستیم كلی خندیدیم . جاتون خالی .

راستی این مطلب دست گرمی بود .



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی