تبلیغات
وبلاگ گروهی دانشجویان شهرستان لامرد - جانم فدای مادر
 
وبلاگ گروهی دانشجویان شهرستان لامرد
اتاق فکر ِ دانشجویان !
درباره وبلاگ


فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِى فِى قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلًا مَّعْرُوفًا)
«به گونه ای هوس انگیز سخن نگویید تا بیمار دلی در شما طمع نکند، و به گونه ای شایسته و معمولی سخن بگویید.»

آیه قرآن ِ ... خوب ؟ فقط و فقط وفقط از بحث لهو بپرهیزید ... اینجایی ما انعطاف به خرج دادیم و از خواهران و برادران در کنار هم برای نویسندگی استفاده کردیم .

انشالله همه رعایت کنن که اگر احساس شود وبلاگ به سمت ِ لهو و بیهودگی میرود بدون شک وبلاگ تعطیل میشود .... پیشاپیش از اینکه قوانین رو رعایت میکنید ممنونم .

مدیر وبلاگ : ابوالفضل ابراهیمی
نظرسنجی
سلام ! وبلاگ چطور بود ؟





این فقط یک داستانه

((دوستان این داستان رو تا آخرش بخونین و در قسمت نظرات یک جمله به دلخواه به تمام مادران دنیا تقدیم کنین))

مادرمن فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت .یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره .خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره! فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد .روز بعد به مادرم  گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا از پیش من نمی ری ؟ ولی مادرم  هیچ جوابی نداد.... حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم. احساسات مادرم برای من هیچ اهمیتی نداشت .دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم .سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم .اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی .از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم .تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من ،اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو ،وقتی مادرم  ایستاده بود دم در، بچه های من  به اون خندیدند و من سر مادرم  داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر ؟؟
سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟! گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام. مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد .یک روز، یک دعوت نامه از ایران  اومد در خونه من در سنگاپور .برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه .ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری به ایران  میرم .بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون( یهنی خونمون تو ایران ) البته فقط از روی کنجکاوی .همسایه ها گفتن که مادرم مرده ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم .همسایه ها  یک نامه به من دادند که مادرم  ازشون خواسته بود که به من بدن.

این بود نامه مادرم :
ای عزیزترین پسرمن، من همیشه به فکر تو بوده ام.منو ببخش که به خونت توی سنگاپوراومدم و بچه ها تو ترسوندم .خیلی خوشحال شدم وقتی شنیـــدم داری میای ایران، ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم وقتی.. داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلـی متـاسفم. آخه میدونی  ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رواز دست دادی.به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببـینم که توداری بزرگ میشی با یک چشــم !!!بنابراین چـشم خودم رو دادم به تو . برای من اقتخاربود که پــسرم میتـونست با اون چشم به جــای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه . با همه عشق و علاقه

مادر یک چشم تو




نوع مطلب : درس زندگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 27 شهریور 1396 10:57 ب.ظ
Nice post. I learn something new and challenging on sites I stumbleupon everyday.
It will always be useful to read articles from other writers and practice something from other websites.
شنبه 21 مرداد 1396 03:40 ق.ظ
certainly like your web-site however you have to test the spelling on several of your posts.
Many of them are rife with spelling issues and I find it very troublesome to inform the
reality on the other hand I'll surely come back again.
دوشنبه 16 مرداد 1396 04:27 ق.ظ
Howdy! Do you know if they make any plugins to help with Search Engine Optimization? I'm
trying to get my blog to rank for some targeted keywords but I'm not seeing very good results.
If you know of any please share. Cheers!
سه شنبه 10 مرداد 1396 02:59 ق.ظ
If you desire to get a great deal from this post then you have to apply such techniques to your won website.
دوشنبه 6 آذر 1391 05:45 ب.ظ
سخته !
چی بگم..........................!
دوشنبه 15 آبان 1391 05:35 ق.ظ
با اینکه آخرش معلوم بود اما بازم وقتی رسیدم آخرش تحت تاثیر قرار گرفتم !

واقعا تصور زندگی بدون مادر خیلی سخته.
شنبه 13 آبان 1391 02:15 ب.ظ
بدن انسان می تونه تا 45 واحد درد رو تحمل کنه.

اما زمان تولد، یک زن تا 57 واحد درد رو احساس می کنه

این معادل شکسته شدن همزمان 20 استخوانه!

مادرتون رو دوست داشته باشید ...
شنبه 13 آبان 1391 02:05 ب.ظ
سلام دوست خوبم. عید سعید غدیرخم را به شما تبریک میگم ویک تبریک دیگه هم دارم بخاطر وبلاگ زیبایی که داری. من هم مثل شما وبلاگی دارم که دوست دارم با شما تبادل لینک کنم. اگر موافق هستید منو به اسم سوالات کنکور لینک کنید و بعد بهم خبر بدید تا بنده هم شمارو با افتخار لینک کنم. به امید همکاری شما
شنبه 13 آبان 1391 01:52 ب.ظ
آنان که علی خدای خود پندارند
کفرش به کنار عجب خدایی دارند
باسلام و تبریك عید غدیر خدمت شما دوست عزیز
وبلاگ زیبا و عالی همراه با مطالب با ارزشی در وبلاگ قرار دادید. امید موفقیت روز افزون دارم
با سپاس سهیلا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی